غرض راقم اين سطور از لفظ ريا، يعني خود را بهتر نمودن از آنچه هستي در ملأ، بگونه اي كه حقيقت وجودي ات بكلي كتمان شود، براي اكتساب منفعت.
قهرا هركسي در نمود بهتر خويشتن ميكوشد، و ستاريت حضرت حق در پرده پوشي كژي ها، بهترين مددكار و ياور است.
اما گاهي چنين است كه خوب بودن افراد تنها وابسته به محيطشان است، و لحظه اي بعد از ترك محيط و وداع با آن اطرافيان خاص؛ همان آدم چنان بدخويي ميشود كه بود.
مراد از نفاق نيز، همان دوگانگي رفتاري در خفا و جلاست، براي اكتساب فايده.
هرچند كه در معناي عرفي كه عمدتا از شعار هاي سياسي منشا ميگيرد، آنرا ورود مخالف در ميانه ي دور موافقان قلمداد ميكنند و ابزاري ميدانندش براي كوفتن هر انديشه و طرح و عملي كه ذره اي با افكار پريشان و نامعلومشان متعارض باشد.
حال آنكه واضح است، بر خلاف هدف عمده شعار دهندگان از كلمه منافق، آنكه مخالفتش را انكار نميكند و از اين خلاف گويي و بيان آزادانه انديشه متضادش، ضرر هم مي پذيرد، ديگر منافق نيست.
منافق آنستكه تو را در هر قدم تأييد كند، تا منفعتي ببرد، اما در انديشه و در خفا، كاملا مخالفت بينديشد.
مدتي همراهي ات كند تا ضربه كاري بزند، نه آنكه از آغاز غرضش اصلاحت باشد و اعطاي عيوبت.
نه آنكه در صورت تو، آن ايرادي را كه مي بيند، رك و راست ميگويد و هزينه ي اين صراحت را هم مي پردازد و از حملات بيمايگان هم بهره مند ميشود.
هدف از نفاق، كسب منفعت حد اكثري، با پرداخت هزينه حداقلي، تنها با يك اظهار دروغين به همراهي است.
در واقع نفاق شباهت قريبي به تقيه دارد، با اين تفاوت كه اولي تلاش ميكند براي اظهار آنچه كه نيست، و دومي ميكوشد براي اخفاي آنچه هست.
اولي تقاضايش وصال به منفعت هرچه بيشتر است و دومي مايل به حفظ جان است و لاغير.
اگرچه كه كاربرد اين دو لفظ بجاي يكديگر امري رايج است.
اين فايده در نظر هر شخصي يا گروهي، معناي گوناگون دارد. گاهي محبوبيت فايده است، گاهي كسب در آمد و گاهي ارضا ولع قدرت و يا حتي رسيدن به جايگاهي براي پياده سازي عقايد و آراء و نظريات شخصي و گروهي.
اين هردو، يعني نفاق و ريا، شقاقي هستند از دروغ.
ساختار مولد اين پديده ها، نه تنها حاكميت استبدادي و نافي آزاديست كه در ميان عوامل هر رخداد منفي به چشم ميخورد؛ بلكه نگاه عرفي جامعه نيز هست.
خود ما مردميم كه در بسياري موارد يكديگر را در كنج تعارفات و امور رايج قرار ميدهيم و بالاجبار و در عين نارضايتي عمومي، مقيد به رعايت لوازم و رفتار هايي ميشويم، كه نه به آنها علاقه داريم و نه باور، واگر رهايمان كنند يكي از آنها را نيز رعايت نخواهيم كرد.
في المثل در ادارات و مشاغلي كه شرط حضور در آن، رعايت پاره اي از چارچوب هاي شرعي است كه بسياري از مردم و حتي مسلمين، كمتر بدان معتقدند؛ اين الزام منافقانه پديد مي آيد كه فرد تنها در وقت حضورش در آن مكان، بصورت منافقانه اي به رعايت آن حدود بپردازد، در عين حال كه كمترين باوري به آن ندارد و بمحض خروج از آن اداره يا مدرسه، برگردد به اصل خودش و روزگار وصلش!
شريفي ميگفت كه باري مسئول حراست اداره اي كه او رياستش را بر عهده داشته، آمده است تا گزارشي بدهد و آن اينكه فلان فرد، به ناخن هايش لاك زده است و لذا بي نماز است.
او نيز گفته بود كه تو اگر به اين امور باور داشتي، به اين دقت به هيئت ايشان نگاه نميكردي تا از زير چادرش، لاكش را ببيني و بيايي گزارش بدهي تا منفعتي كسب كني يا عزتي بدست آوري.
اينجاست كه اشكال ساختاري هويدا ميشود، اولي مجبور است به نفاق و رعايت پوشش بيش از آنكه اعتقاد دارد، براي حفظ جايگاه شغلي اش؛ و دومي سعي در ريا و اثبات تقيد بيشينه اش به رعايت حدود شرعي دارد.
اولي آنچه نيست مينمايد تا بماند، و دومي سعي در فراتر نمودن خود دارد، تا شايد شرايط بهتري بدست آورد.
گفتن از كاربرد ريش و چادر و تسبيح و سفارش حاج آقا، در راه افتادن سريعتر كار، نه نياز است و نه امري تازه.
خاصه در اين بروكراسي قراضه و اشبه به استهزاي ما كه از روال اداري، فقط مدرك جمع كردن هاي بيمورد و بي فايده و امضا كردن هاي بي اثر را آموخته ايم، و يك سفارش حاج آقا مي تواند به تنهايي جايگزين سي قطعه عكس و ده فتوكپي شناسنامه و كارت ملي خودت و پدر و مادر و برادر و خواهر و همسرت، و گرفتن بيست امضا در پنج طبقه مختلف و دست آخر هم خبر گم شدن مداركت و يا نقص آنها و گذشتن زماتعيين شده باشد.
آنچه عرض شد بيشتر متوجه همان شق ساختاري نخست است؛ كه اجبارات شرعي براي استخدام يا رسيدن به هدف، با اين انديشه غلط كه با اين روش، او مجذوب شريعت ما ميشود و با اين آشنايي منفي مقطعي ميل وافر به آمدن در راه ما هم پيدا ميكند؛ اما يكتا ثمر آن ساختن انسانهاييست منافق يا ريا كار كه مجبورند براي دست يابي به خواسته هايشان، لحظاتي جامه ي عقايدي را به تن كنند كه بدان بي اعتقادند و باز پس از پيشرفت كارشان، ج
امه بيرون كشند و همان انسان سابق شوند.
اما يك مشكل ديگر نيز هست، و آن اينكه اين دو، يعني نفاق و ريا را تنها درون دين معنا ميكنيم و مي پنداريم در خارج آن، اينها فضيلت است و زرنگي.
چنانكه مي بينيم در جامعه امروز، همه از يك كنار لهجه اي كشدار كه احتمالا قرار است تهراني باشد دارند تا خود را متعلق به يك فرهنگ متعالي تر بنمايند.
تكلفي كه در لهجه ها ناموزون و تركيبي دهاتي و تهراني و در ميانش، استعمال لغات انگليسي رسواست؛ كه احتمالا بناست گوياي اين باشد كه سالها در فرنگ زيسته و يا با فرنگيان ارتباط بسيار نزديك داشته و دارد كه معادل فارسي اش را به خاطر نمي آورد، و بكاربردن كلمه ي ثقيل آندركوزشن برايش راحت تر از زير سوال بردن است؛ در هيچ جاي ديگر رسوا نيست.
اما اجبار عرفي جامعه او را به اين رفتار واميدارد، چرا كه بازخورد ديگران، با اين سر و شكل سخن گفتن را، بهتر از خودماني بودن و سادگي يك شهرستاني كه هر كلمه اش، مايه خنده ي عده اي خوشحال از فرهيخته انگاري خودشان است؛ ميابد.
بدتر از همه آنكه، در اين تقاطع دو ساختار بد، براي مقبوليت در داخل اداره، مجبور به تقيد بيش از حد باورت باشي و براي مقبول بودن در خارج از آن، دوباره مجبور به آزادي بيش از حد باورت گردي!
همان فردي كه در اداره يا سازمان يا نهاد، مكلف است به نماز اول وقت و اگر در جماعت شركت نكرد، در پرونده اش درج ميشود و پچ پچ هاي مدام اطرافيان، الي الابد آزارش ميدهد، هر چند كه بسياري شان با او هم درد باشند.
خواندن نمازش در جامعه اي كه بخاطر نماز و اين امل بودنش او را به سخره ميگيرند، بعنوان ريا كاري تلقي ميشود؛ اما معلوم نمي شود كه منفعت اين ريا در بيرون چيست!؟
كسي كه با وجود آن جبر قبلي، توانسته است حساب شريعت را از مركبهاي مختلفش و رانندگان سياه و سفيدش جدا كند، و تمسخر از جانب اطرافيانش را نيز با آغوش باز پذيرفته و اين رعايت حد شرعي، نه تنها به او مقبوليت نميدهد و منتفعش نميكند، بلكه نصيب او اينستكه بعنوان يك جاهل به او نگاه شود، چگونه ميتواند ريا كار باشد!؟
و كسيكه براي جلب قلوب مردم، عقايدش را وانهاده و از زيبايي چهره اش گرفته، تا طرز بيان و لباس فكر و حتي علاقه اش را، در خدمت جلب محبت آن قشر متجدد افراطي قرار ميدهد، چگونه ريا كار نيست!؟
چگونه ميشود كه اين معاني، در خارج از شريعت بي محتوا شود!؟
مگر دروغ را تنها اهل شريعت نفي ميكنند!؟
لذا آنكسي كه مجبور است خود را براي حفظ موقعيتش در اداره، از هر آرايشي بزدايد و براي شركت در امور مذهبي و تعبدات، سعي در پيشي گرفتن از سايرين كند؛ در صورتي كه كمترين اعتقادي ندارد منافق است و پيكان علت اين نفاق متوجه قوانين دگم حكومتي است كه به طمع جلب مردم به شريعت يا ادعاي اين طمع، آنرا به سخره گرفته است و بجاي تجميع قلوب با رفتار صحيح با مردم و خدمترساني بهتر، آنرا در جبرشان به رعايت حدود و معامله آن با عمل به وظيفه دنبال ميكند.
آنهم كه براي بدست آوردن دل عده اي منور الفكر كه پندار ميكنند به لب كلام عالم پي برده اند و در آن پوچي يافته اند و ديگران موظفند به يافته اينان احترام بگذارند و عمل كنند، خود را در وادي تجدد مصنوعي و اظهار به اعراض از شريعت ميگمارد، ريا كاري بيش نيست.
مقصر در اينجا تصلب فكر است و نيمه فهميدن آزاد منشي؛ دريافته كه آزادي در باطن بشر است و بايد آزاد باشد، اما نفهميده است كه اين آزادي براي همگان است، نه آنكه آزادي براي او باشد و هر مخالفتي با عقيده او يا هر عملي مخالف عقيده اش را به باد استهزا بگيرد.
بسياري از معاني، آنقدر با غرض اصليش فاصله گرفته، كه آدمي در فكر خلق واژگان جديدي مي افتد، تا با تعريف اينكه اين واژه، متضاد با همان واژه ايست كه صد سال پيش مترادف بود، به بيان مقصودش برسد.
٣١/٤/٩٦
برچسب:
نویسنده: اشکان فراهانی