خرید بک لینک
بسم الله الرحمن الرحيم
هر حكومت ديني، نهايتا مركبي است از مركب هاي شريعت!

بنظرم مي آيد، دين نه يك ابزار و نه يك شئ موجود است، بلكه يك غايت است و نهايت!
همانا كه در همين دين عرفي نيز، مدام بيان صفات كمالي ميابيم و طرح جهاني متعالي!
وصل دين را شقاقي است، و صفات كمالي را انواعي؛ چه آندسته اي را كه شريعت ها مطرح ميكنند و چه آنها كه فلاسفه و متعلمين و غير، طرح ريزيشان ميكنند، همگي هدفشان بهتر شدن است و قرابت به كمال عالي!
كمال عالي يعني آن غايت تعريف شده بنام دين، و قرابت نسبت به حال و اكنون!
چه فلاسفه اي كه جمال و اخلاق و حقيقت را وصف كمال ميخوانند و چه علماي ديني كه توحيد را،
بمنزله ي اعراض از هر چندگانگي و چند اربابي و چند خدايي و پرستش بت هاي سنگي و انساني،
و معاد را،
بمنزله پذيرش مسئوليت رفتار و كردار و گفتار در آتيه و حال،
و نبوت را،
بمنزله حلقه وصل آسمان اميد و زمين باير نفوس خسته و خمود از جهالت ها و تعصب ها و قبيله بازي ها؛
و چه ديگراني كه چيز هاي ديگري را نيز بر آن ميفزايند؛ اعم از عدالت و دانش،
همگي خواستار احساس بهتر شدن اند!
اما در شريعت، كه خيابان منتهي به دين است؛ همانا مركب هاييست تيز پا و پيشرو و مركب هايي خسته و مرتجع، يعني بازگردنده؛ ارتجاع حتي به ماقبل از آغاز راه تلاش براي وصل!
حكومت دينيِ اصطلاحي، نهايتا نماينده يكي ازين مركب هاست و نه بيش از آن!
چه اينكه مي بينيم، همين امروز و در همين حال، حكومتهاي ديني اصطلاحي چندگانه اي، در همين منطقه و همه در شريعت اسلام برپايند، اما هركدام تاختشان به سمتي است و طريقي!
همانگونه كه از شريعت بودا و يهود و هندو و مسيح، حاكمان شرعي بودند و گاهي هستند و خواهند بود، و هركدام در شارع خود براي رسيدن به آنچه دين و هدف غايي ميديدند كوشيدند و ميكوشند؛ و هر كدام به نحوي
در آنراه قدم زدند!
تشخيص قطعي آن را كه مركب مورد استعمال در يك حكومت دينيِ اصطلاحي، محرك بي مصرف است،
محرك مرتجع است يا محرك پيشرو؛ براي خلق خاص و عام ناممكن است!
اگر هم بفرض براي برخي خواص ميسر باشد، ادعايشان ناپذيراست و چي بسي توسط خواصي ديگر، مرتد شوند؛ در همان زمان يا پس از آن!
اي بسي حاكماني كه به پندارشان، و با عقل و احساس آن روزشان؛ با حذف اوليا و بزرگان، و يا قتل و تنبيه مردمان، گام در راه تزكيه خلق و اكمال دين داشتند، اما عقل و احساس امروزي ما، بطور تام در خلاف آن مي انديشد و آن منش و روش را جز خسران نمي يابد!
گواينكه راهي جز رجوع به همان احساس عقلي يا عقل احساسي نيست، احساسي كه تابع ورودي هاي عقلي زمان و مكان خود است و عقلي كه در آخر، معطل نظر احساس ميماند!
ولو كه پندار عامه از دم باطل باشد، از آنرو كه همين پندار است كه بناست بر آن حكمراني شود، راهي جز رجوع بدان نيست!
آنكه ورودي ذهنش از كودكي نوازش عرفان بوده است و بوسه هاي اخلاق، با آنكه از خردي از چوب عدالت دگم و يكسويه در حق مادرش ترسيده و با نواي ناقوس و از ترس سيلي پدر، از براي نرفتنش به كليسا به خود لرزيده،
دو احساس از دين و شريعت دارند!
بازهم اما مفري جز همان نيست كه تعريف احساس كنوني عامه در هر زماني را حجت گيريم!
احساسي كه در يك روز، يك رفتار را عين عدالت ميابد و ديگر روز همان را عين شقاوت!
گاهي در عرض كمتر از ربع قرن، تمام احساسات گذشته اش را لگدمال ميكند و نو مي بيند و البته: سران اجتماع به همان ميزان كه از عوايد پيشوايي بهره مي برند از مضرت لعن و نفرت و تنهايي نيز، زجر ميكشند!
اين احساس عامه جامعه
يكروز پاس داشتن زن را در خانه مصداق عزت ميداند و ديگر روز عين ظلمت!
يكروز برده داري را امري لايتغير مي داند و ديگر روز داشتن برده را نامفهوم!
يكروز نوعي از حكومت را همان دموكراسي ميابد و ديگر روز، همان شكل را عين استبداد!
و باز راهي جز رجوع به همين احساس ها نيست، همين هايند كه رانندگانند بر مركب شريعت در مسير دين!
نميتوان به زور و اجبار، به مردمان راضي و خشنود و احساس كننده آزادي، از آنچه در منظر ما و با احساس ما عين ديكتاتوري و خفقان است، گفت كه شما غلط مي پنداريد و حكومت دموكراتيك را پارلمان لازم است و رأي و امثالهم؛ آن مردم با آن احساس خوش ترند و اين مردم با اين حس!
نميشود به برده اي كه بردگي براي او، تنهاي معناي زندگيست و تنها حس ممكن براي بقا، القا كرد كه تو بدبختي و بيچاره و محصور!
و نه ميشود به زني كه در حصار خانه، لذت ميبرد و در انتظار بهشت لحظه ميشمارد، ثابت كرد كه تو در ضلال بعيدي و سعي بي حاصل!
گيرم كه بشود، هيچ دلالتي نيست كه فردا روز دوباره تو احساس نكني كه آن راه درست تر بوده است!
عكس اينها نيز تماما صادق است!
چنانچه مي بينيم امروز، از آزادي حاصله از ليبراليسم، بهره ميبرند براي بدست آوردن محدوديت و قوانين محدود كننده!
يعني در نظرم احساس امروز، ناقض احساس و عمل تابع آن در ديروز است!
همان گروه ها كه ديروز براي ازدواج سفيد و غير ثب

تي و بدون نظارت دولت مبارزه ميكردند و آن جبر را مصداق خفقان ميديدند، امروز براي ازدواج همجنسان بصورت رسمي و ثبتي گلو پاره ميكنند و راه مي پيمايند!
بگذريم كه اين لجاجت ها و تظاهرات ها، گاهي تنها و تنها هدفش، كم كردم روي تظاهرات شرعي متشرعين است و بس؛ چه آنكه در وجه مقابل نيز هم!
آنروز براي برداشتن قانون محدود كننده محاجه ميكردند و امروز براي نهادنش!
گاهي بنظرم مي آيد، همه اين سعي ها تنها براي ديده شدن است!
و الا چه حاجت است به آنكه اصرار بر قبول ديگران داشته باشي، در عملي كه داري انجام ميدهي و متعرضي نداري؛ و اين در حلق ديگران كردن عقيده گويي، مرضي مسري بوده است و باز لاييك ها مصرند كه عقايدشان را در حلق دينداران فرو كنند؛ چنانكه آنان!
او نميپذيرد و شرعش نميگذارد كه بپذيرد كسي در مسلك و شريعت او چنين كند، و اين اصرار دارد كه تو بايد مرا كه اصلا كاري با شريعت تو ندارم، بحسب قانون هم كه شده به رسميت بشناسي!
نميداند كه اصلا او براي آن شريعتمدار شريعت شناس مطرح نيست، اما ميخواهد مطرح كند!
چرا كه سالها از شريعتمداران شريعت ناشناس، از چوب شريعتي خورده است كه باورش نداشته و امروز عقده ها گشوده شده و انتقام ميخواهد ستاندن!
از شريعت ناشناساني كه با حكم شرعي بر يك جرم شرعي كه بر افراد داخل در شريعت وارد است، يك فرد نا باور و منكر شريعت را حد شرعي زده است ناخوش است؛ و انتقامش را با محدود كردن و ازدست دادن آزادي خودش كه سالها برايش جنگيده، تنها براي آنكه جبرا آن شريعتمدار امروزي را، مجبور به قبول امر غير شرعي از فرد غير متشرع كند، ميگيرد!
و چه بازي هاي دو سر باختي در ميانه گودال بشريت است!
هفته هاست در اين معاني سير ميكنم؛ چند بار آنها را در نزديكان و دوستانم آزمودم، و بسيار مباحثه كردم و سعي مضاعف داشتم، تا در بياني رسا آنرا طرح كنم!
نميدانم كه تا چه ميزان توفيق داشته ام؛ احتمالا آنكه گفت تو هنر ساده و غير مغلق سخن گفتن نداري، بيراه نگفته!
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نی حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان کرا بود زهره این

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۶ساعت 19:54 توسط moein7 |

برچسب: نویسنده: اشکان فراهانی تاريخ: شنبه 21 مرداد 1396 ساعت: 20:07

صفحه بندی